دیمه

مو تيام تَش ايزنن سي ديدن تو

زنده مندم به خدا با بيدن تو

چه خووه بيوي ز ره وابا سفيده

بزنه افتو وابا رسيدن تو

وُي ديمه وُي ديمه

ايخوم دُنگل يكيمه

نه ترم بَنگت كنم نه خوت ايايي

حالا باور ايكنم كه بي بفايي

آخه تا كي چينو وا تهنا بمهنيم

ندونم چه ديديه ز اي جدايي

وُي ديمه وُي ديمه

ايخوم دُنگل يكيمه

چن ترم بنگت كنم خوت دي وري بيو

آخه تا كي دير ز يك چي مَه و اَفتو

چه خووه اوويدنت اير بيايي

تشمالون كار ايكنن هَف رو و هَف شُو

 

 

من چشمام آتيش ميزنن (مي‌سوزن) براي ديدن تو

زنده موندم به خدا با بودن تو

چه خوبه بياي از راه با سپيده‌ي سحر

بزنه آفتاب با رسيدن تو

واي ديمه، واي ديمه

ميخوام «دونه‌ي گل»  بي همتايم (يكي يه دونه‌ام) رو

نه مي‌تونم صدات كنم، نه خودت مياي

حالا باور مي‌كنم كه بي وفايي

آخه تا كي بايد اينطور تنها بمونيم

نمي‌دونم چي ديدي (چه سودي مي‌بري) از اين جدايي

 

واي ديمه، واي ديمه

ميخوام «دونه‌ي گل» بي همتايم رو

چقدر مي‌تونم صدات كنم؟ خودت ديگه پاشو بيا

آخه تا كي دور از همديگه [باشيم] مثل ماه و خورشيد (نماد دوري چون يكي روز مياد يكي شب)

چه خوبه اومدنت اگه بياي

تــُشمال‌ها كار مي‌كنن (مي‌نوازن) هفت روز و هفت شب (به رسم عروسي بختياري‌ها)