رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۸

افسانه شیر و روباه

Loading the player...

روزی روباهی گرسنه هر چه گشت برای خوردن چیزی پیدا نکرد همینطور که خسته و درمانده راه می رفت گذرش به خانه شیر افتاد با خودش گفت ما هرچه می کشیم از دست این شیر لعنتی است که همه شکار ها را به تنهایی می خورد و چیزی به ما نمی رسد باید امروز او را دست به سر کنم . با این نیت در خانه شیر را زد . شیر که تازه از خواب بیدار شده بود با عصبانیت گفت کی هستی ؟ روباه با زبان چرب و نرم گفت کسی که آرزومند دیدار توست و می خواهد فدای تو شود. شیر با تعجب در را باز کرد روباه بلافاصله جلو پرید و شروع کرد به بوسیدن سر تا پای شیر . شیر که تعجب کرده بود خواست حرفی بزند اما روباه مهلت نداد و گفت پسر دایی جان الهی فدایت شوم این همه وقت کجا بودی چرا یادی از این پسر عمه بیچاره ات نکردی می دانی چقدر در جنگل به دنبالت گشتم اما.......

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.