رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۸

افسانه شب نشینی حیوانات

Loading the player...

دو برادر بودند یکی ساده و یکی رند. پدرشان بیماری سختی گرفت و مرد. برادر رند که می خواست برادر کوچکش را دست به سر کند به او گفت پدرمان برای ما یک خانه گذاشته حالا تو از زمین تا پشت بام  را می خواهی یا از پشت بام تا آسمان را ؟ برادر ساده گفت از پشت بام تا آسمان را می خواهم . برادر رند به او یک دست رخت خواب داد و گفت برو خانه خودت. برادر رند پس از مدتی از زندگی در پشت بام خسته شد به برادرش گفت خانه من برای تو فقط یک توشه راه به من بده می خواهم از اینجا بروم. برادر رند به او مقداری نان خشک داد و او به راه افتاد، رفت و رفت تا به آسیاب قدیمی و خرابی رسید. به پشت بام آسیاب رفت و بلافاصله به خواب رفت چند ساعتی که گذشت صدای در آسیاب را شنید چشم باز کرد و دید روباهی با دمش کف آسیاب را جارو می کند. بعد از مدتی شیر و گرگ و پلنگ آمدند. گرگ و خرس و پلنگ رفتند و گاوی شکار کردند و به آسیاب آوردند. وقتی همه خوب خوردند و سیر شدند شیر گفت امشب اول چه کسی حکایت برای ما تعریف می کند .همه گفتند جناب شیر شما بفرمایید........

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.