رونق تولید ملی | یک‌شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۹۸

افسانه به دنبال روزگار

Loading the player...

در زمان های خیلی دور مردی بیچاره ای زندگی می کرد که روز به روز وضعش بدتر می شد. روزی مرد تصمیم گرفت برود روزگار را پیدا کند و از او بخواهد سرنوشتش را تغییر دهد. او رفت و رفت تا به گرگی رسید گرگ از او پرسید: آهای آدمیزاد کجا می روی؟ گفت میروم روزگار را پیدا کنم . گرگ گفت وقتی به اورسیدی بگو گرگ سلام رساند و گفت من همیشه سرم درد می کند چکار کنم . مرد رفت و رفت تا به شهری رسید که فرمانده آن در جنگ شکست خورده بود و دستور داده بود هر غریبه ای را که به شهر نزدیک می شود دستگیر کنند. مرد را دستگیر کردند و نزد پادشاه بردند. پادشاه از او سوال کرد تو با این وضعیت آشفته کجا می روی؟ مرد پاسخ داد به دنبال روزگار. پادشاه گفت وقتی او را دیدی سلام مرا برسان و بپرس چرا من همیشه در جنگ ها شکست می خورم. مرد قبول کرد و راه افتاد تا به دریا رسید......

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.